-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 84 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:58
دگر باره جوابش داد رامین بدو گفت اى بهار بربر و چین جهان چون آسیاى گرد گردست که دادارش چنین گردنده کردست نماند حال او هرگز به یک سان گهى آذار باشد گه زمستان من و تو هر دو فرزند جهانیم ابر یک حال بودن چون توانیم تن ما نیز گردان چون جهانست که گاهى کودک و گاهى جوانست گهى بیمار و گاهى تندرستست چو گاهى زورمند و گاه سستست...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 85 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:57
سمن ویس گریان بر لب بام لب بام از رخش گشته وشى فام نشد سنگین دلش بر رام خشنود که نقش از سنگ خارا نستر زود اگر چه دلش بر رامین همى سوخت زرشک رگته کین دل همى توخت چو برزد آتش مهر از دلش تاب بیامد رشک و بر آتش فشاند آب بدو گفت اى فریبنده سخن گوى در افگندى به میدان سخن گوى به خواهش باد را نتوان گرفتن فروغ خور به گل نتوان...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 86 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:56
به پاسخ گفت رامین دل افروز شب خشم تو ما را شب کند روز دو شب بینم همى امشب به گیهان ازین تیره هوا و خشم جانان بسا رنجا که بر من زین شب آمد مرا و رخش را جان بر لب آمد چرا شب رخش من با من گرفتار که رخشم نیست همچون من گنهگار اگر بخشایى از من بستر و گاه چه بخشایى ازو مشتى جو و کاه به مشتى کاه او را میهمان کن به جان بوزى...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 87 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:55
سمن بر ویس گفت اى بى وفا رام گرفتار بلا گشتى سرانجام چنین باشد سرانجام گنهگار شود روزى به دام اندر گرفتار نبید حورده ناید باز جامت همیدون مرغ جسته باز دامت به مرو اندر کنون بى خانه اى تو ز چندین دوستان بیگانه اى تو نه هرگز یابى از من خوشى و کام نه اندر مرو یابى جاى آرام پس آن بهتر که بیهوده نگویى به شوره در گل و سوسن...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 88 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:54
به پاسخ گفت رامین دلازار مکن ماها مرا چندین میازار نه بس بود آنکه از پیشم براندى نه بس آن تیر کم در دل نشاندى نه بس چندین که آب من ببردى نه بس چندین که ننگم بر شمردى مزن تیر جفا بر من ازین بیش که کردى سربسر جان و دلم ریش چه رنج آید ازین بدتر به رویم که تو گویى دریغست از تو کویم چرا بخشایى از من رهگذارى که این ایوان...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 89 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:53
به پاسخ گفت ویس ماه پیکر که از حنظل نشاید کرد شکر حریر مهربانى ناید از سنگ نبید ارغوانى ناید از بنگ نگردد موى هرگز هیچ آهن نگردد دوست هرگز هیچ دشمن نگرداند مرا باد تو از پاى نجنباند مرا زور تو از جاى به گفتار تو من خرم نگردم به دیدار تو من بى غم نگردم مرا در دل بماند از تو یکى درد که در مانش به افسون نه توان کرد مرا...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 90 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:49
دگر ره گفت رامین اى سمنبر دلم را هم تو دادى هم تو مى بر چه باشد گر تو از من سیر گشتى همان کین مرا در دل بکشتى مرا در دل نیاید از تو سیرى ندارم بر جفا جستن دلیرى ز تو تندى و از من خوش زبانى ز تو دشنام و از من مهربانى به آزار تو روى از تو نتابم که من چون تو یکى دیگر نیابم اگر تو بر کنى یک چشمم از سر به پیش دستت آرم چشم...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 91 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:48
دگر باره سمن بر ویس مهروى گشاد آواز مشک از عنبرین موى جوابش داد ویس ماه رخسار بت زنجیر زلف نوش گفتار برو راما و دل خوش کن به دورى برین آتش فشان آب صبورى سخن هر چند کم گویى ترا به ترا هر چند کم بینم مرا به روان را رنج بیهوده نمایى هر آن گه کازموده آزمایى نه من آشفته هوش و سست رایم که چندین آزموده آزمایم بس است این داغ...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 92 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:47
دگر باره جوابش داد رامین سر از چنین مکش اى ماه چندین تو این گفتار را حاصل ندارى به بیل صبر ترسم گل ندارى زبان با دلت همراهى ندارد دلت زین گفته آگاه ندارد دلت را در شکیبایى هنر نیست مرو را زین که مى گویى خبر نیست تو چون طبلى که بانگت سهمناکست و لیکن در میانت باد پاکست زبانت مى نماید زود سیرى و لیکن نیست دل را این دلیرى...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 93 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:45
سمن بر ویس گفتا همچنین باد ز ما بر تو هزاران آفرین باد شبت خوش باد و روزت همچو شب خوش دلت گش باد و بختت همچو دل گش من آن شایسته یارم کم تو دیدى که همچون من نه دیدى نه شنیدى نه روشن ماه من بى نور گشتست نه مشکین زلف من کافور گشتست نه خم زلفکانم گشت بى تاب نه در اندر دهانم گشت بى آب نه سروین قد من گشتست چنبر نه سیمین کوه...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 94 - پشیمان شدن ویس از کرده ی خویش
یکشنبه 22 تیر 1393 17:44
شگفتا پر فریبا روزگارا که چون دارد زبون خویش مارا بما بازى نماید این نبهره چنان چون مرد بازى کن به مهره گهى دلشاد دارد گاه غمگین گهى با مهر دارد گاه با کین مگر ما را جزین بهره نبایست و گر چونین نبودى خود نشایست تن ما گر نبودى بستهء آز نگفتى از گشى با هیچ کس راز نه کس را در جهان گردن نهادى نه بارى زین جهان بر تن نهادى...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 95 - فرستادن ویس دایه را در پى رامین و خود رفتن در عقب
یکشنبه 22 تیر 1393 17:43
بشد دایه سبک چون مرغ پران نه از بادشد زیان و نه ز باران دلى کز مهر باشد ناشکیبا نه از سرما بترسد نه ز گرما به ره برف را گلبرگ پنداشت به رامین در رسید او را فروداشت سمن بر ویس چون سروى گرازان تن چون برفش اندر برف تازان فروغ آفتاب آمد ز رویش نسیم نوبهار آمد ز بویش به تازه شب جهان شد روز روشن میان برف کرد از روى گلشن خجل...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 96 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:42
جطابى داد رامین دلازار چنان چون حال ایشان را سزاوار نگارا هر چه تو کردى بدیدم همیدون هر چه تو گفتى شنیدم مبادا آنکه در خوارى نداند ز نادانى در آن خوارى بماند نه آنم من که خوارى را ندانم تن آسوده درین خوارى بمانم مرا این راه بد جز دیو ننمود پشیمانم بر آن کم دیو فرمود بپیمودم به گفت دیو راهى کشیدم رنج و رنج و خوارى چند...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 97 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:41
سمن بر ویس جوشان و خروشان دو چشمه خونش از دو چشم گریان دریده ماه پیکر جامه بر بر فگنده لاله گون واشامه از سر همى گفت اى مرا چون جان گرامى دلم را کام و کامم را تمامى توى بخت مراهمتهاى رادى توى جان مرا همتاى شادى مدر بر بخت من یکباره پرده مکن جان مرا در مهر برده درخت خرمى را شاخ مشکن مه اومید را در چاه مفگن اگر من با تو...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 98 - پاسخ دادن رامین ویس را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:40
جهان افروز رامین گفت ازین پس نپندارى که از من بر خورد کس نورزم مهر تا خوارى نبینم ز غم روشن جهان تارى نبینم چه باید روز شادى گرم خودرن تن آزاد خود را بنده کردن بسا روزا که من دیدم تن خویش ز بس خوارى به کام دشمن خویش اگر خوارى همى آید به رویم سزد گر نیز مهر تو نجویم بجز دوزخ نشاید هیچ جایم اگر نیز آزموده آزمایم منم...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 99 - پاسخ دادن ویس رامین را
یکشنبه 22 تیر 1393 17:39
سمن بر ویس دست رام در دست ز داغ عاشقى بیهوش و سرمست ز بس سرما تنش چون بیدلرزان ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان همى گفت اى مرا چون دیده در خور شبم را ماهتابى روز را خور ز روى دوستى شایسته یارى ز روى نام زیبا شهریارى نه بى روى تو خواهم زندگانى نه بى کام تو خواهم کامرانى بیازردم ترا نیکو نکردم بدین غم دست و بازو را بخوردم مکش...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 100 - پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن
یکشنبه 22 تیر 1393 17:38
چو ویس دلبر از رامین جدا شد هوا همچون دمنده اژدها شد چه برفش بود و چه زهر هلاهل که در ساعت همى بفسرد ازو دل سیه ابرى بر آمد صف بپیوست دم و دیدار بیننده فرو بست همى زد برف إرا بر چشم و بر روى چنان کاسیمه گشتى پیل با اوى ببسته راه رامین بى محابا چو بندد راه کشتى موج دریا تنش در برف بود و دل در آتش که با دلبر چرا شد تند...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 101 - آشکار شدن رامین بر شاه موبد
یکشنبه 22 تیر 1393 17:37
چو یک مه ویس و رامین شاد بودند به باغ عشق چون شمشاد بودند جهان خوش گشت و کم شد برف و سرما در آمد باز پیش آهنگ گرما به ویسه گفت رامین زود ما را به شه بر گشت باید آشکارا ز پیش آنگه راز ما بداند کجا زین بیش پوشیده نماند چو زین چاره بیندیشد گربز شبى پنهان فرود آمد از آن دز یکى منزل زمین از مرو بگذشت چو روز آمد دگر ره باز...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 102 - رفتن موبد به شکار
یکشنبه 22 تیر 1393 17:36
چو لشکر گاه زد خرم بهاران به دشت و کوهسار و جویباران جهان از خرمى چون بوستان شد زمین از نیکوى چون آسمان شد جهان پیر بر نا شد دگر بار بنفشه زلف گشت و لاله رخسار چو گنج خسروان شد روى کشور ز بس دیبا و زر و مشک و عنبر هزار آوا زبان بگشاد بر گل چو مست عاشق اندر بست غلغل بنفشستان دو زلف خویش بشکست چو لالستان وقایهء سرخ...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 103 - نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن
یکشنبه 22 تیر 1393 17:30
چو رامین دور گشت از ویس دلبند نشاط و کام ازو ببرید پیوند همیشه ماه بود آنگاه شد خور چنو زرد و چنو بى خواب و بى خور نیاسود از حدیث و یاد رامین نگارین رخ به خون کرده نگارین به دایه گفت دایه چاره اى ساز که رفته یار بد مهر آیدم باز ز مهر اى دایه بر جانم ببخشاى مرا راهى به وصل دوست بنماى که من با این بلا طاقت ندارم شکیب...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 104 - نامه نوشتن ویس به پیش رامین
یکشنبه 22 تیر 1393 17:29
حریر و مشک و عنبر خواست و خامه ز درد دل به رامین کرد نامه سخن در نامه از زارى چنان بود که خون از حرفهاى او چکان بود الا اى مهربان مهر پرور چنین کن نامه نزد یار دلبر کجا این نامه گر خوانى تو بر سنگ ز سنگ آید به گوشت نالهء چنگ ز یار مهربان و عاشق زار به یار سنگدل وز مهر بیزار ز بى دل بندهء بى خواب و بى خور سپرده دل به...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 105 - رفتن رامین به کهندز به مکر
یکشنبه 22 تیر 1393 17:28
چو دود شب بماند از آتش روز فلک بنوشت هیرى مفرش روز بشد بر پشت اشقر آفتابى چو باز آمد بر ادهم ماهتابى ز لشکر گه به راه افتاد رامین ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین رسول پیش ویس با چهل کس که بودى لشکرى را هر یکى بس گهى تازان گهى پویان چو گرگان به یک هفته به مرو آمد ز گرگان چو رامین از بیابان رفت بیرون نماندش رنج ره یکروز...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 106 - کشتن رامین زرد را به جنگ
یکشنبه 22 تیر 1393 17:27
بجست از حواب زرد و تیغ برداشت کجا چون شیردر کوشش جنگ داشت چو پیل مست با رامین بر آویخت بیامد مرگ و از جانش در آویخت مرو را گفت رامین تیغ بفگن که بر جانت گزندى ناید از من منم رامین ترا کهتر برادر منه جان را ز بهر کین بر آذر بیفگن تیغ و دستت بند را ده که بند از مرگ و از کشتن ترا به سپهبد چون شنید آواز رامین ز کین دل سیه...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 107 - بر داشتن رامین گنج موبد را گریختن به دیلمان
یکشنبه 22 تیر 1393 17:25
پس آنگه گرد کرد از مرو یکسر بزودى هر چه اشتر بود و استر سراسر گنجهاى شاه برداشت وزان یک رشته اندر گنج نگذاشت به مرو اندر در نگش بود دو روز به راه افتاد با گنج و دل افروز نشانده ویس را در مهد زرین چو مه بمیان هفتورنگ و پروین شتر در پیش و استر ده هزارى نبد دینار و گوهر را شمارى همى آمد به راه اندر شتابان گرفته روز و شب...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 108 - آگاه شدن موبد از گنج بردن رامین با ویس
یکشنبه 22 تیر 1393 17:24
چو آگاهى به لشکرگاه بردند بزرگان شاه را آگه نکردند کجا او پادشاهى بود بدجو وزین بدتر شهان را نیست آهو نیارست ایچ کس او را بگفتن همه کس راى دید آن را نهفتن سه روز این راز ماند از وى نهفته تمامى کار رامین شد شکفته چو آگه شد جهان بر وى سر آمد تو گفتى رستخیز او بر آمد مساعد بخت او با او بر آشفت خرد یکباره از وى روى بنهفت...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 109 - کشته شدن شاه موبد بر دست گراز
یکشنبه 22 تیر 1393 17:22
چهان را گر چه بسیار آزماییم نهفته ببند رازش چون گشاییم نهانى نیست از بندش نهانتر نه چیزى از قصاى او روانتر جهان خوابست و ما دو وى خیالیم چرا چندین درو ماندن سگالیم نه باشد حال او را پایدارى نه طبعش را همیشه سازگارى نه گاه مهر نیک از بد بداند نه مهر کس به سر بردن تواند چه آن کز وى نیوشد مهربانى چه آن کز کور جوید...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 110 - نشستن رامین بر تخت شهنشاهى
یکشنبه 22 تیر 1393 17:21
چو آگاهى به رامین شد ز موبد که او را چون فرو برد اختر بد یکى هفته سران لشکر وى به سوک اندر نشسته همبر وى نهانى شکر دادار جهان کرد که او فرجام موبد را چنان کرد نه جنگى بود مرگش را بهانه نه خونى ریخته شد در میانه سر آمد روز چونان پادشاهى نبوده هیچ رامین را گناهى هزاران سجده برد او پیش دادار همى گفت اى خداوند نکو کار تو...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 111 - وفات کردن ویس
یکشنبه 22 تیر 1393 17:20
چو با رامین بد او هشتاد ویک سال زمانه سرو او را کرد چون نال سر سرو سهى شد باشگونه دو تا شد پشت او همچون درونه کرا دشمن نباشد در جهان کس چو بینى دشمن او خود جهان بس چه نیکو گفت نوشروان عادل چو پیرى زد مرو را تیر بر دل ز پیرى این جهان آن کرد بامن که نتوانست کردن هیچ دشمن به گیتى باز کردم اى عجب پشت شکست او پشت من آنگه...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 112 - نشاندن رامین پسر خود را به پادشاهى و مجاور شدن به آتشغاه تا روز مرگ
یکشنبه 22 تیر 1393 17:18
سر سال و خجسته روز نوروز جهان پیروز گشت از بخت پیروز پسر را خواند خورشید مهان را همیدون خسرو فرماندهان را پسر را پیش خود بر گاه بنشاند پس اورا خسرو و شاه جهان خواند به پیروزى نهادش تاج بر سر بدو گفت اى خجسته شاه کشور هماین بادت این تاج کیانى همان این تخت و گاه خسروانى جهاندارى مرا دادست یزدان من این داده ترا دادم تو...
-
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » 113 - در انجام کتاب گوید
یکشنبه 22 تیر 1393 17:14
بر آمد آفتاب شاد کامى ز دوده شد هواى نیکنامى نسیم باد پیروزى بر آمد بهار خرمى با او در آمد بپیوست ابر دولت بر حوالى همى بارد سعادت بر موالى خجسته جشن و خرم روزگارست زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست زمین از خز زرین حله دارد هوا از ابر سیمین کله دارد جهان بینم همه پر نور گشته از آفتاى گردون دور گشته شکفته نوبهار ملک و...