-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۹ - تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و در آتش رفتن با ابسال
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:10
کیست در عالم ز عاشق خوارتر؟ نیست کار از کار او، دشوارتر نی غم یار از دلش زایل شود نی تمنای دلش حاصل شود مایهٔ آزار او بی گاه وگاه طعنهٔ بدخواه و پند نیکخواه چون سلامان آن نصیحتها شنید جامهٔ آسودگی بر خود درید خاطرش از زندگانی تنگ شد سوی نابود خودش آهنگ شد چون حیات مرد، نی درخور بود مردگی از زندگی خوشتر بود روی با...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۰ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر دوری وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:09
باشد اندر دار و گیر روز و شب عاشق بیچاره را حالی عجب هر چه از تیر بلا بر وی رسد از کمان چرخ، پی در پی رسد ناگذشته از گلویش خنجری از قفای او در آید دیگری گر بدارد دوست از بیداد دست بر وی از سنگ رقیب آید شکست ور بگردد از سرش سنگ رقیب یابد از طعن ملامتگر نصیب ور رهد زینها بریزد خون به تیغ شحنهٔ هجرش به صد درد و دریغ چون...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۱ - عاجز شدن شاه از تدبیر کار سلامان و مشورت با حکیم
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:08
چون سلامان ماند ز ابسال اینچنین بود در روز و شبش حال اینچنین محرمان آن پیش شه گفتند باز جان او افتاد از آن غم در گداز گنبد گردون عجب غمخانهایست! بیغمی در آن دروغ افسانهایست! چون گل آدم سرشتند از نخست شد به قدش خلعت صورت درست، ریخت بالای وی از سر تا قدم چل صباح ابر بلا، باران غم چون چهل بگذشت روزی تا به شب بر سرش...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۲ - منقاد شدن سلامان حکیم را
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:08
چون سلامان گشت تسلیم حکیم زیر ظل رافتش شد مستقیم شد حکیم آشفتهٔ تسلیم او سحرکاری کرد در تعلیم او بادههای دولتاش را جام ریخت شهدهای حکمتاش در کام ریخت جام او ز آن باده، ذوقانگیز شد کام او ز آن شهد، شکر ریز شد هر گه ابسالاش فرایاد آمدی وز فراق او به فریاد آمدی، چون بدانستی حکیم آن حال را آفریدی صورت ابسال را یک دو...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۳ - وصیت کردن شاه سلامان را
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:07
«ای پسر ملک جهان جاوید نیست بالغان را غایت امید نیست پیشوا کن عقل دیناندوز را! مزرع فردا شناس امروز را! هر عمل دارد به علمی احتیاج کوشش از دانش همی گیرد رواج آنچه خود دانی، روش میکن بر آن! وآنچه نی، میپرس از دانشوران! هر چه میگیری و بیرون میدهی، بین که چون میگیری و چون میدهی! کیسهٔ مظلوم را خالی مکن! پایهٔ ظالم...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۴ - مراد ازین قصه تنها صورت قصه نیست
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:06
باشد اندر صورت هر قصهای خردهبینان را ز معنی حصهای صورت این قصه چون اتمام یافت بایدت از معنی آن کام یافت کیست از شاه و حکیم او را مراد؟ و آن سلامان چون ز شه بیجفت زاد؟ کیست ابسال از سلامان کامیاب؟ چیست کوه آتش و دریای آب؟ چیست ملکی کآن سلامان را رسید؟ چون وی از ابسال دامان را کشید؟ چیست زهره کآخر از وی دل ربود؟ زنگ...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۵ - در بیان مقصود
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:00
صانع بیچون چو عالم آفرید عقل اول را مقدم آفرید ده بود سلک عقول، ای خردهدان! و آن دهم باشد مؤثر در جهان کارگر چون اوست در گیتی تمام عقل فعالاش از آن کردند نام اوست در عالم مفیض خیر و شر اوست در گیتی کفیل نفع و ضر روح انسان زادهٔ تاثیر اوست نفس حیوان سخرهٔ تدبیر اوست زیر فرمان ویاند اینها همه غرق احسان ویاند اینها...
-
مهستی گنجوی » رباعیات » 160 تا 191
چهارشنبه 25 تیر 1393 14:07
رباعی شمارۀ ۱۶۰ ای روی تو از تازه گل بربر به وز چین و خطا و خلج و بربر به صد بندهٔ بربری تو را بنده شد بربر بر بنده نه که بربر بر به رباعی شمارۀ ۱۶۱ معشوقه لطیف و چست و بازاری به عاشق همه با ناله و با زاری به گفتا که دلت ببردهام باز ببر گفتم که تو بردهای تو باز آری به رباعی شمارۀ ۱۶۲ ای دست تو دست من به دستان بسته...
-
پـیـونـدهـا
چهارشنبه 25 تیر 1393 00:22
شبستان خیال مرفه : وبلاگ اشعار کامل شاعران شاعران جهان سید علی صالحی شعر نو نوسخن شعر کوتاه دکلمه های رضا پیربادیان یاد یار مهربان (آرمان) پادکست سرایه یک آوا نیستان سارا شعر دخترم ساغر گروس عبدالملکیان صدای سوخته
-
هفت اورنگ - خردنامه اسکندری
سهشنبه 24 تیر 1393 09:42
بخش ۱ - سرآغاز بخش ۲ - در نصیحت نفس مفلس بخش ۳ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری بخش ۴ - آغاز داستان بخش ۵ - نزدیک شدن مرگ فیلقوس و به حضور خواستن اسکندر بخش ۶ - مرگ فیلقوس و پادشاهی اسکندر بخش ۷ - خردنامهٔ ارسطو بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط بخش ۱۰ - خردنامهٔ بقراط بخش ۱۱ - خردنامهٔ فیثاغورس بخش ۱۲ -...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - سرآغاز
سهشنبه 24 تیر 1393 09:41
الهی! کمال الهی تو راست جمال جهان پادشاهی تو راست جمال تو از وسع بینش، برون کمال از حد آفرینش، برون بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی، که هستیده و هست و هستی تویی چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس، تو را چون شناسم من ناشناس؟ ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲ - در نصیحت نفس مفلس
سهشنبه 24 تیر 1393 09:40
دلا دیدهٔ دوربین برگشای! درین دیر دیرینهٔ دیرپای ببین غور دور شباروزیاش! به خورشید و مه، عالم افروزیاش! شب و روز او چون دو یغماییاند دو پیمانهٔ عمر پیماییاند دو طرار هشیار و، تو خفته مست پی کیسه ببریدنت تیزدست به عبرت نظر کن که گردون چه کرد! فریدون کجا رفت و قارون چه کرد! پی گنج بردند بسیار رنج کنون خاک ریزند به...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری
سهشنبه 24 تیر 1393 09:39
سخن ز آسمانها فرود آمدهست بر اقلیم جانها فرود آمدهست بود تابش ماه و مهر از سخن بود گردش نه سپهر از سخن سخن مایهٔ سحر و افسو بود به تخصیص وقتی که موزون بود زدم عمری از بیمثالان مثل سرودم به وصف غزالان غزل نمودم ره راست عشاق را ز آوازه پر کردم آفاق را به قصد قصاید شدم تیزگام برآمد به نظم معمام نام ز بیچارگیها...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴ - آغاز داستان
سهشنبه 24 تیر 1393 09:39
شناسای تاریخهای کهن چنین رانده است از سکندر سخن که مشاطهٔ دولت فیلقوس چو آراست روی زمین چون عروس ز دمسازی این عروسش به بر خداداد پیرانهسر یک پسر چو بگذشت سال وی از هفت و هشت وز او فر شاهی فروزنده گشت، پدر صاحبعهد خود ساختاش به تاج کیانی سرافراختاش چو بیعت گرفتاش ز گردن کشان، به سرچشمهٔ علم دادش نشان فرستاد پیش...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵ - نزدیک شدن مرگ فیلقوس و به حضور خواستن اسکندر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:38
سکندر چو ز آلایش جهل پاک شد از علم یونانیان بهرهناک، ز ناسازی روزگار شموس نگونسار شد دولت فیلقوس درین وحشت آباد پر قال و قیل به گوش آمدش بانگ طبل رحیل فرستاد پیش ارسطو کسی ستایشگری کرد با او بسی بدو گفت کای کوه فر و شکوه! سر دینپرستان دانش پژوه! مرا بازوی عمر سستی گرفت تنم کسوت نادرستی گرفت بیا، زود همراه شاگرد...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶ - مرگ فیلقوس و پادشاهی اسکندر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:37
چنین گفت دانشور روم و روس که چون رخت بست از جهان فیلقوس سکند برآمد به تخت بلند صلایی به بالغدلان در فکند که: «ای واقفان از معاد و معاش! که هستیم با یکدگر خواجهتاش سفر کرد ازین ملک، شاه شما به هر نیک و بد نیکخواه شما نباشد شما را ز شاهی گزیر که باشد به فرمان او داروگیر ندارم ز کس پایهٔ برتری، که باشد مرا وایهٔ سروری...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷ - خردنامهٔ ارسطو
سهشنبه 24 تیر 1393 09:36
دبیر خردمند دانشپژوه نویسندهٔ قصهٔ هر گروه نوشت از سکندر شه نامدار که چون سلطنت یافت بر وی قرار، چو نور خرد بودش اندر سرشت خردنامههای حکیمان نوشت گرفتی به دستور آن، کار پیش به آن راست کردی همه کار خویش نخست از ارسطو کهش استاد بود به شاگردی او دلش شاد بود، خردنامهای نغز عنوان گرفت که مغز از قبول دل و جان گرفت ز نام...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۸ - خردنامهٔ افلاطون
سهشنبه 24 تیر 1393 09:36
فلاطون که فر الهیش بود ز دانش به دل گنج شاهیش بود، گشاد از دل و جان یزدانشناس زبان را به تمهید شکر و سپاس که: «ای اولین تخم این کشتزار! پسین میوهٔ باغ هفت و چهار! به پای فراست بر آگرد خویش! به چشم کیاست ببین کرد خویش! به کوی وفا سست اساسی مکن! ببین نعمت و ناسپاسی مکن! به نعمت رسیدی، مکن چون خسان فراموش از انعام...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۹ - خردنامهٔ سقراط
سهشنبه 24 تیر 1393 09:35
زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمتزدای همه نور حکمت ز سر تا به پای درین کار شاگرد بودش هزار فلاطون از آنها یکی در شمار به حکمت چو در ثمین سفته است به دانا فلاطون چنین گفته است: «بر آن دار همت ز آغاز کار، که گردی شناسای پروردگار! ره مرد دانا یکی بیش نیست بجز طبع نادان دو اندیش نیست...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۰ - خردنامهٔ بقراط
سهشنبه 24 تیر 1393 09:34
به بقراط شد علم طب آشکار به او گشت قانون آن استوار ز هر تار حکمت که او تافتهست دو صد خرقهٔ تن رفو یافتهست بنه گوش را دل به فهم سلیم! بدان نکتههایی که گفت این حکیم! چو خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ! قناعت کن از خوان گیتی به هیچ! کششهای حاجت ز خود دور کن! ز بیحاجتی سینه پر نور کن! تهیدست با ایمنی خفته جفت، به از...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۱ - خردنامهٔ فیثاغورس
سهشنبه 24 تیر 1393 09:33
چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهرریز ازین راز کرد که: «ای چون صدف جمله تن گشته گوش! گشا یک نفس گوش حکمتنیوش! چو گشتی شناسای یزدان پاک، کسی گر نبشناسدت ز آن چه باک؟ نگهدار خود را ز هر کار زشت! که نید ز پاکان نیکوسرشت اگر لب گشایی، به حکمت گشای! مشو همچو بیحکمتان...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۲ - داستان جهانگیری اسکندر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:32
گهرسنج این گنج گوهرفشان چنین میدهد از سکندر نشان که چون این «خردنامه» ها را نوشت بدان تخم اقبال جاوید کشت به ملک عدالت علم برکشید به حرف ضلالت قلم درکشید نخستین چو خور سوی مغرب شتافت فروغ جمالش بر آن ملک تافت به کف تیغ آتشفشان، صبحوار سپه تاخت بر لشکر زنگبار زدود از پی رستن از ننگشان ز آیینهٔ مصریان زنگشان وز آنجا...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۳ - خردنامهٔ اسکندر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:31
سکندر که گنجینهٔ راز بود در گنج حکمت بدو باز بود ز حکمت بسا گوهر شبفروز کز او مانده پیداست بر روی روز بیا گوش را قائد هوش کن وز آن گوهر آویزهٔ گوش کن چو داری دل و هوش حکمت گرو بکش پنبه از گوش حکمتشنو! ارسطو کش استاد تعلیم بود بدو نقد خود کرده تسلیم بود بدو گفت روزی که: «این خردهجوی! به دانش ز اقران خود برده گوی!...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۴ - تحفهٔ حقیر فرستادن خاقان چین برای اسکندر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:30
سکندر ز اقصای یونان زمین سپه راند بر قصد خاقان چین چو آوازهٔ او به خاقان رسید ز تسکین آن فتنه درمان ندید ز لشکرگه خود به درگاه او رسولی روان کرد و همراه او کنیزی فرستاد و یک تن غلام یکی دست جامه، یکی خوان طعام سکندر چو آن تحفهها را بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید به خود گفت کاین تحفههای حقیر نمیافتد از وی مرا...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۵ - کاغذ نوشتن مادر اسکندر به وی
سهشنبه 24 تیر 1393 09:29
سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامهای خراشید مشحون به غم نامهای سر نامه نام خداوند پاک فرحبخش دلهای اندوهناک فرازندهٔ افسر سرکشان فروزندهٔ طلعت مهوشان به صبح آور شام هر شب...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۶ - گفتگوی اسکندر با حکیمان هند
سهشنبه 24 تیر 1393 09:28
سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی بر همانان شنید نیامد از ایشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر پی قهرشان شتابان رخ آورد در شهرشان چو ز آن، برهمانان خبر یافتند به تدبیر آن کار بشتافتند رسیدند پیشش در اثنای راه به عرضش رساندند کای پادشاه! گروهی فقیریم حکمت پژوه چه تابی رخ مرحمت زین گروه؟ نه ما را سر...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۷ - ظاهر شدن نشانهٔ مرگ بر اسکندر و نامه نوشتن او به مادر
سهشنبه 24 تیر 1393 09:28
چنین داد داننده، داد سخن ز مشکلگشای سپهر کهن که از وضع افلاک و سیر نجوم ز حال سکندر چنین زد رقوم که چون صبح اقبالش آید به شام بگیرد تر و خشک گیتی تمام به جایی که مرگش مقدر بود، زمین آهن و آسمان زر بود سکندر چو آمد ز دریا برون سپه را سوی روم شد رهنمون همی رفت آورده پا در رکاب چو عمر گرانمایه با صد شتاب یکی روز در...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۸ - وصیت اسکندر که پس از مرگ دستش را از تابوت بیرون بگذارند
سهشنبه 24 تیر 1393 09:27
سکندر چو نامه به مادر نوشت بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت، به یاران زبان نصیحت گشاد به هر سینه گنجی ودیعت نهاد وصیت چنین کرد با حاضران که: «ای از جهالت تهی خاطران چو بر داغ هجران من دل نهید تن ناتوانم به محمل نهید، گذارید دستم برون از کفن! کنید آشکارش بر مرد و زن! ز حالم دم نامرادی زنید! به هر مرز و بوم این منادی زنید!...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۹ - مرگ اسکندر و پایان داستان
سهشنبه 24 تیر 1393 09:26
سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس! شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزماش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بیغم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند کسی رود عاقبت، گر چه ماند بسی چو اسپهبدان بیسکندر شدند جدا زو، چو تنهای بیسر شدند بکردند آنچ اهل ماتم کنند که بدرود شاهان عالم کنند ز...
-
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲۰ - ساقی نامه مغنی نامه
سهشنبه 24 تیر 1393 09:17
بیا ساقی و، طرح نو درفکن! گلین خشت از طارم خم شکن! برآور به خلوتگه جست و جوی به آن خشت، بر من در گفت و گوی! بیا مطرب و، عود را ساز ده! ز تار ویام بر زبان بند نه! چو او پرده سازد شوم جمله گوش نشینم ز بیهوده گویی خموش بیا ساقی و، زآن می دلپسند که گردد از او سفله، همت بلند، فروریز یک جرعه در جام من! که دولت زند قرعه بر...