-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱ - سرآغاز
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:18
ای خاک تو تاج سربلندان! مجنون تو عقل هوشمندان! خورشید ز توست روشنی گیر بیروشنی تو چشمهٔ قیر در راه تو عقل فکرتاندیش صد سال اگر قدم نهد پیش، نا آمده از تو رهنمایی دورست که ره برد به جایی جز تو همه سرفکندهٔ تو هر نیست چو هست بندهٔ تو تسکینده درد بیقراران مرهم نه داغ دلفگاران بر سستی پیریام ببخشای! بر عجز فقیریام...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲ - آشنایی قیس و لیلی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:17
تاریخنویس عشقبازان شیرینرقم سخن ترازان از سرور عاشقان چو دم زد بر لوح بیان چنین رقم زد کز «عامریان» بلند قدری بر صدر شرف خجستهبدری مقبول عرب به کارسازی محبوب عجم به دلنوازی از مال و منال بودش اسباب افزون ز عمارت گل و آب چون خیمه درین بساط غبرا میبود مقیم کوه و صحرا عرض رمهاش برون ز فرسنگ بر آهوی دشت کرده جا تنگ...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۳ - شتافتن قیس به دیدن لیلی در فردای آن روز
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:16
چون عیسی صبح، دم برآورد وز زرد قصب، علم برآورد قیس از دم اژدهای شب رست وز آه و نفیر دم فروبست بر ناقهٔ رهنورد دم زد واندر ره بیخودی قدم زد میراند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمهگاه جانان در سایهٔ خیمه چون نه ره داشت از دور زمام خود نگه داشت نادیده ز خیمگی نشانی میگفت به خیمه داستانی کای قبلهٔ نور و حجلهٔ حور! در...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۴ - در بوتهٔ امتحان گداختن لیلی، قیس را
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:15
عنوانکش این صحیفهٔ درد در طی صحیفه این رقم کرد کز قیس رمیدهدل چو لیلی دریافت به سوی خویش میلی میخواست که غور آن بداند تا بهره به قدر آن رساند روزی ... قیس هنری درآمد از راه رویی ز غبار راه پر گرد جانی ز فراق یار پردرد بوسید زمین و مرحبا گفت بر لیلی و خیل او دعا گفت لیلی سوی او نظر نینداخت ز آن جمع به حال او نپرداخت...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵ - عهد وفا بستن لیلی با قیس
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:14
سر فتنهٔ نیکوان آفاق چون ابروی خود به نیکویی طاق یعنی لیلی نگار موزون آن چون قیساش هزار مجنون چون دید که قیس حقشناس است عشقش به در از حد و قیاس است، در نقد وفاش هیچ شک نیست محتاج گواهی محک نیست، چون روز دگر به سویش آمد جانی پر از آرزویش آمد، خواهان رضای او به صد جهد گفتاش پی استواری عهد: «سوگند به ذات ایزد پاک...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۶ - خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:13
مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت چون باد به سوی او عنان تافت مهر پدری ز دل زدش جوش وز مهر کشیدش اندر آغوش کای جان پدر! چه حال داری؟ رو بهر چه در وبال داری؟ امروز شنیدهام که جایی دادی دل خود به دلربایی در خطهٔ این خط مجازی نیکو هنریست عشقبازی، لیکن همه کس به آن سزا نیست هر منظر خوب، دلگشا نیست لیلی که به چشم تو عزیزست،...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۷ - بدگویی کردن غمازان نزد لیلی از مجنون
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:13
کی پردهٔ عاشقی شود ساز بیزخمهٔ عیبجوی و غماز؟ غماز به لیلی این خبر برد کز عشق تو قیس را دل افسرد خاطر به هوای دیگری داد باشد به لقای دیگری شاد آمد پدر و گرفت دستش با دختر عم نکاح بستاش تو نیز نظر از او فروبند! یاری بگزین و دل در او بند! با اهل جفا، وفا روا نیست پاداش جفا بجز جفا نیست لیلی چو شنید این حکایت کردش غم...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۸ - با خبر شدن قبیلهٔ لیلی از عشق او و مجنون و منع وی از دیدن یکدیگر
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:11
خوشنغمه مغنی حجازی این نغمه زند به پردهسازی چون یک چندی بر این برآمد صد بار دل از زمین برآمد، آن واقعه فاش شد در افواه گشتند کسان لیلی آگاه در گفتن این فسانهٔ راز نمام زبان کشید و غماز مشروح شد این حدیث درهم با مادر لیلی و پدر هم یک شب ز کمال مهربانی در گوشهٔ خلوتی که دانی فرزند خجسته را نشاندند بر وی ز سخن گهر...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۹ - سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:10
مجنون چو به حکم آن دلافروز محروم شد از زیارت روز شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی و آنجا همه شب قرار کردی گفتی ز فراق روز با او صد قصهٔ سینه سوز با او یک شب به هم آن دو پاکدامان در کشور عشق نیکنامان بودند نشسته هر دو تنها انداخته در میان سخنها از مردهدلان حی، جوانی در شیوهٔ عشق...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - شکایت بردن پدر لیلی از مجنون پیش خلیفه
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:10
چون مانع دلرمیده مجنون از صحبت آن نگار موزون یعنی پدر بزرگوارش آن در همه فن بزرگ کارش برخاست به مقتضای سوگند محمل به در خلیفه افکند، بر خواند به رسم دادخواهی افسانهٔ خویش را کماهی کز «عامریان» ستیزهخویی در بیت و غزل بدیهه گویی، از قاعدهٔ ادب فتاده خود را «مجنون» لقب نهاده، افکنده ز روی راز پرده صد پرده ز عشق ساز...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - رفتن پدر و اعیان قبیلهٔ مجنون به خواستگاری لیلی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:09
مشاطهٔ این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا فتاده چون کوه، چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی لیلی شد حیلهگر و وسیلهاندیش زد گام سوی قبیلهٔ خویش ز اعیان قبیله جست یک تن چون جان ز فروغ عقل روشن گفت: «این به توام امید یاری! دارم به تو این امیدواری کز من به پدر بری سلامی وز پی...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۲ - ملاقات کردن مجنون، لیلی را غیبت مردان قبیله
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:08
مجنون به هزار نامرادی میگشت به گرد کوه و وادی لیلی میگفت و راه میرفت همراه سرشک و آه میرفت ناگه رمهای برآمد از راه سردار رمه شبانی آگاه گفت: «ای دل و جان من فدایت! روشن بصرم ز خاک پایت! یابم ز تو بوی آشنایی آخر تو کهای و از کجایی؟» گفتا که: «شبان لیلیام من پروردهٔ خوان لیلی ام من» مجنون چو نشان دوست بشنید چون...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۳ - وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون با قافلهٔ وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:07
سیاح حدود این ولایت نظام عقود این حکایت زین قصه روایت اینچنین کرد کن خاکنشیمن زمین گرد چون ماند ز طوف کوی لیلی وز گامزدن به سوی لیلی آشفته و بیقرار میگشت شوریده به هر دیار میگشت روزی که سموم نیمروزی برخاست به کوه و دشتسوزی، شد دشت ز ریگ و سنگ پاره طشتی پر از اخگر و شراره حلقه شده مار از او به هر سوی ز آن سان که...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۴ - عاشق شدن جوانی از ثقیف به لیلی و نکاح کردن آن دو
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:06
گوهر کش این علاقهٔ در ز آن در کند این علاقه را پر کان هودجی مراحل ناز و آن حجلگی عماری راز، چون بارگی از حرم برون راند حادی به حداگری فسون خواند هر کعبهٔ روی به قصد منزل میراند به صد شتاب محمل از حی ثقیف نازنینی خورشیدرخی قمر جبینی در خاتم مهتریش انگشت سردار قبیله پشت بر پشت با محمل او مقابل افتاد ز آنجا هوسیش در...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۵ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:05
طبال سرای این عروسی در پردهٔ عاج و آبنوسی، این طبل گران نوا نوازد وین پردهٔ سینه کوب سازد کن زخم دوال خوردهٔ عشق و آوازه بلند کردهٔ عشق، چون از سفر حجاز برگشت بر خاک حریم یار بگذشت، آن داغ که داشت تازهتر شد وآن باغ که کاشت تازهبر شد شخصی دیدش که خاک میبیخت وآخر بر فرق خاک میریخت گفتا: «پی چیست خاکبیزی؟ وز کیست به...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۶ - نامه نوشتن لیلی به مجنون
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:04
آن بانوی حجلهٔ نکویی و آن بانوی کاخ خوبرویی چو گوهر سلک دیگری شد آسایش تاج سروری شد، پیوسته ز کار خود خجل بود وز عاشق خویش منفعل بود تدبیر نیافت غیر ازین هیچ کن قصهٔ درد پیچ در پیچ تحریر کند به خون دیده از خامهٔ هر مژه چکیده عنوان همه درد همچو مضمون ارسال کند به سوی مجنون این داعیه چون به خاطر آورد آن نامهٔ سینهسوز...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۷ - بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:03
نیرنگزن بیاض این راز صورتگری اینچنین کند ساز کان کعبهٔ بینظیر منظر چون صورت چین بدیعپیکر با شوهر خود چو سرکشی کرد، پاداش خوشیش ناخوشی کرد، مسکین زین غم ز پا درافتاد بیمار به روی بستر افتاد آن وصل، بلای جان او شد سوداندیشی، زیان او شد میبود ز خاطر غم اندیش بیماری او زمان زمان بیش چون یک دو سه روز بود رنجه مسکین به...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۸ - شکستن لیلی کاسهٔ مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:02
چون یک چندی بر این برآمد دودش ز دل حزین برآمد بگرفت به کف شکستهجامی میزد به حریم دوست گامی آن دلشده چون رسید آنجا، صد دلشده بیش دید آنجا بر دست گرفته کاسه یا جام در یوزهگرش ز خوان انعام هر کس ز کف چنان حبیبی مییافت به قدر خود نصیبی مجنون از دور چون بدیدش عقل از سر و، جان ز تن رمیدش چون نوبت وی رسید، بیخویش آورد...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:02
رامشگر این ترانهٔ خوش دستان زن این سرود دلکش بر عود سخن چنین کشد تار کن مانده به چنگ غم گرفتار، روزی به هوای نیمروزی از تاب حرارت تموزی، ره برده به خیمهٔ ذلیلان یعنی که به سایهٔ مغیلان برساخت از آن نظاره گاهی میکرد به هر طرف نگاهی ناگاه بدید قومی از دور ز ایشان در و دشت گشته معمور کردند به یک زمان در آن جای صد خیمه و...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۰ - مرگ مجنون
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:01
طغراکش این فراقنامه این رشحه برون دهد ز خامه کز بر عرب یکی عرابی مقبول خرد به خردهٔابی سرزد ز دلش هوای مجنون طیاره ز حله راند بیرون بر عامریان گذشت از آغاز جست از همه کس نشان او باز گفتند که: یک دو روز بیش است، کز وی دل این قبیله ریش است نی دیده کسی ز وی نشانی نی نیز شنیده داستانی! برخاست عرابی و شتابان رو کرد ز حله...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۱ - وصف خزان و مرگ لیلی
چهارشنبه 25 تیر 1393 23:00
لیلی چو ز باغ مرگ مجنون چون لاله نشست غرقه در خون، شد عرصهٔ دهر بر دلش تنگ زد ساغر عیش خویش بر سنگ افتاد در آن کشاکش درد از راحت خواب و لذت خورد تابنده مهش ز تاب خود رفت نورسته گلشن ز آب خود رفت بیوسمه گذاشت، ابروان را بیشانه، کمند گیسوان را تب، کرد به قصد جانش آهنگ نگذاشت به رخ ز صحتاش رنگ آمد به کمانی از خدنگی زد...
-
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۲۲ - در ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب
چهارشنبه 25 تیر 1393 22:57
هر چند چو بحر تلخکامی، این کار تو را بس است، جامی! کز موج معانیات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه مرهمنه داغ دلفگاران تسکینده درد بیقراران شیرین شکریست نورسیده از نیشکر قلم چکیده شعری که ز خاطر خردمند زاید، به مثل بود چو فرزند فرزند به صورت ارچه زشت است در چشم پدر نکوسرشت است ای ساخته تیز خامه را نوک! ز آن کرده...
-
هفت اورنگ - تحفةالاحرار
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:09
بخش ۱ - آغاز سخن بخش ۲ - مناجات بخش ۳ - در فضیلت سخن بخش ۴ - در تنبیه سخنوران بخش ۵ - در آفرینش عالم بخش ۶ - حکایت شیخ روزبهان با بیوهای که میوهٔ دل خود را شیوهٔ مستوری میآموخت بخش ۷ - حکایت مسافر کنعانی بخش ۸ - حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی (ع) بخش ۹ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود بخش ۱۰ -...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱ - آغاز سخن
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:07
بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم فیض کرم خوان سخن ساز کرد پرده ز دستان کهن باز کرد بانگ صریر از قلم سحرکار خاست که: بسمالله دستی بیار! مائدهای تازه برون آمدهست چاشنیای گیر! که چون آمدهست ور نچشی، نکهت آن بس تو را بوی خوشش طعمهٔ جان بس تو را آنچه نگارد ز پی این رقم بر سر هر نامه دبیر قلم، حمد خداییست...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۲ - مناجات
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:06
ای صفت خاص تو واجب به ذات! بسته به تو سلسلهٔ ممکنات! کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایرهٔ چرخ مدار از تو یافت مرحلهٔ خاک قرار از تو بافت عرصهٔ گیتی که بود باغسان تربیت لطف تواش باغبان بلبل آن، طبع سخن پروران در چمن نطق، زبان آوران اینهمه آثار، که نادر نماست بر صفت هستی قادر گواست رو به تو آریم که...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۳ - در فضیلت سخن
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:05
پیشترین نغمهٔ باغ سخن هست نسیم چمنآرای «کن» هست سخن پرده کش رازها زنده کن مردهٔ آوازها نغمهٔ خنیاگر دستانسرای مرده بود بیسخن جانفزای چون به سخن باز شود ساز او جان به حریفان دهد آواز او مطرب خوش لهجهٔ آن در نواست گنبد فیروزه از آن پر صداست خیز و به گلزار درون آ، یکی! نرگس بینا بگشا اندکی! از پی گوشی که کند فهم راز...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۴ - در تنبیه سخنوران
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:03
قافیهسنجان چو در دل زنند در به رخ تیرهدلان گل زنند روی چو در قافیهسنجی کنند پشت برین دیر سپنجی کنند تن بگذارند و همه جان شوند کوه ببرند و پی کان شوند گوهر این کان همه یکرنگ نیست لؤلؤ عمان همه همسنگ نیست گوهر و لعل از دل کان میطلب! هر چه بیابی به از آن میطلب! هر که به خس کرد قناعت، خسی است بهطلبی کن که به از به...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۵ - در آفرینش عالم
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:03
شاهد خلوتگه غیب از نخست بود پی جلوه کمر کرده چست آینهٔ غیبنما پیش داشت جلوهنمائی همه با خویش داشت ناظر و منظور همو بود و بس ! غیر وی این عرصه نپیمود کس جمله یکی بود و دوئی هیچ نه دعوی مائی و توئی هیچ نه بود قلم رسته ز زخم تراش لوح هم آسوده ز رنج خراش عرش، قدم بر سر کرسی نداشت عقل، سر نادرهپرسی نداشت سلک فلک ناظم...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۶ - حکایت شیخ روزبهان با بیوهای که میوهٔ دل خود را شیوهٔ مستوری میآموخت
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:01
روز بهان فارس میدان عشق فارسیان را شه ایوان عشق پیش در پردهسرائی رسید از پس آن پردهنوائی شنید کز سر مهر و شفقت مادری گفت به خورشید لقا دختری کای به جمال از همه خوبان فزون! پای منه هردم از ایوان برون! ترسم از افزونی دیدار تو کم شود اندوه خریدار تو نرخ متاعی که فراوان بود گر به مثل جان بود، ارزان بود شیخ چو آن زمزمه...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۷ - حکایت مسافر کنعانی
چهارشنبه 25 تیر 1393 21:00
یوسف کنعان چو به مصر آرمید صیت وی از مصر به کنعان رسید بود در آن غمکده یک دوستش پر شدهٔ مغز وفا پوستش ره به سوی مهر جمالش سپرد آینهای بهر ره آورد برد یوسف از او کرد نهانی سؤال کای شده محرم به حریم وصال! در طلبم رنج سفر بردهای زین سفرم تحفه چه آوردهای؟ گفت: «به هر سو نظر انداختم هیچ متاعی چو تو نشناختم آینهای بهر...