-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۸ - حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی (ع)
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:59
شیر خدا شاه ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت غنچهٔ پیکان به گل او نهفت صد گل راحت ز گل او شکفت روی عبادت سوی مهراب کرد پشت به درد سر اصحاب کرد خنجر الماس چو بفراختند چاک بر آن چون گلاش انداختند غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون آمد از آن گلبن احسان برون گل گل خونش به مصلا چکید...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۸ - حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی (ع)
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:59
شیر خدا شاه ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت غنچهٔ پیکان به گل او نهفت صد گل راحت ز گل او شکفت روی عبادت سوی مهراب کرد پشت به درد سر اصحاب کرد خنجر الماس چو بفراختند چاک بر آن چون گلاش انداختند غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون آمد از آن گلبن احسان برون گل گل خونش به مصلا چکید...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۹ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:58
زندهدلی از صف افسردگان رفت به همسایگی مردگان پشت ملالت به عمارات کرد روی ارادت به مزارات کرد حرف فنا خواند ز هر لوح خاک روح بقا جست ز هر روح پاک گشتی ازین سگمنشان، تیزتگ همچو تک آهوی وحشی ز سگ کارشناسی پی تفتیش حال کرد از او بر سر راهی سؤال کاینهمه از زنده رمیدن چراست؟ رخت سوی مرده کشیدن چراست؟ گفت: «بلندان به مغاک...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۰ - در اشارت به خاموشی که سرمایهٔ نجات است
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:54
ای به زبان نکته گذار آمده! وی به سخن نادرهکار آمده نقطهٔ نطق است تو را بر زبان گشته از آن نقطه زبانات زیان گر کنی آن نقطه ازین حرف حک بر خط حکم تو نهد سر ملک هر که درین گنبد نیلوفری افکند آوازهٔ نیکوفری نیکوئی فر وی از خامشیست خامشیاش تیغ جهالتکشی ست گفتن بسیار نه از نغزی است ولولهٔ طبل، ز بیمغزی است غنچه که...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۱ - حکایت لاکپشت و مرغابیان
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:52
بسته به صد مهر بر اطراف شط عقد محبت کشفی با دو بط شد به فراغت ز غم روزگار قاعدهٔ صحبتشان استوار روزی از آنجا که فلک راست خوی گشت ز بیمهریشان کینهجوی طبع بطان از لب دریا گرفت رای سفر در دلشان جان گرفت کرد کشف ناله که :«ای همدمان! وز الم فرقت من بیغمان! خو به کرمهای شما کردهام قوت ز غمهای شما خوردهام گرچه مرا پشت...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۲ - در اشارت به هشیاری روز و بیداری شب
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:51
هست یکی نیمهٔ عمر تو روز نیمهٔ دیگر شب انجم فروز روز و شب عمر تو با صد شتاب میگذرد، آن به خود و این به خواب روز پی خور سگ دیوانهای خفته به شب مردهٔ کاشانهای روز چنان میگذرد شب چنین کی شوی آمادهٔ روز پسین؟ شب چو رسد، شمع شبافروز باش همنفس گریهٔ جانسوز باش روز و شبت گر همه یکسان شود بر تو شب و روز تو تاوان شود
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۳ - در مخاطبهٔ سلاطین
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:50
ای به سرت افسر فرماندهی! افسرت از گوهر احسان تهی! زیور سر افسر از آن گوهرست خالی از آن مایهٔ دردسرست کرده میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و، گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خودآیی...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۵ - حکایت زاغی که به شاگردی رفتار کبک رفت
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:47
زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینهٔ باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضهده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضهٔ فیروزهفام فاختهگون جامه به بر کرده تنگ دوخته بر سدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۶ - در اشارت به حسن
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:46
نقش سراپردهٔ شاهیست حسن لمعهٔ خورشید الهیست حسن حسن که در پردهٔ آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنهٔ ارباب نظر خواستند قد تو سرویست بهشتیچمن روی تو شمعیست بهشتانجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن، جبههٔ فرخنده فال جبههات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از نور دو مصرع نوشت سطری از ابروی...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۷ - در اشارت به عشق
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:44
رونق ایام جوانیست عشق مایهٔ کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطهٔ جان و تن ما ازوست مردن ما، زیستن ما، ازوست مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک زندگی دل به غم عاشقیست...
-
جامی » هفت اورنگ » تحفةالاحرار » بخش ۱۸ - ختم خطاب و خاتمهٔ کتاب
چهارشنبه 25 تیر 1393 20:43
نقش شفانامهٔ عیسیست این یا رقم خامهٔ مانیست این غنچهای از گلبن ناز آمده؟ یا گلی از گلشن راز آمده؟ صبح طرب مطلع انوار اوست جیب ادب مخزن اسرار اوست نظم کلامش نه به غایت بلند، تا نشود هر کس از آن بهرهمند سر معانیش نه ز آنسان دقیق، کهش نتوان یافت به فکر عمیق لفظ خوش و معنی ظاهر در آن آب زلال است و جواهر در آن شاهد...
-
هفت اورنگ - سلامان و ابسال
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:36
بخش ۱ - در ستایش خداوند بخش ۲ - در سبب نظم کتاب بخش ۳ بخش ۴ - آغاز داستان سلامان و ابسال بخش ۵ - ظاهر شدن آرزوی فرزند بر شاه بخش ۶ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند پس از نکوهش شهوت و زن بخش ۷ - صفت چوگان باختن سلامان بخش ۸ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی بخش ۹ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی بخش ۱۰ - ظاهر شدن عشق...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱ - در ستایش خداوند
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:24
ای به یادت تازه جان عاشقان! ز آب لطفت تر، زبان عاشقان! از تو بر عالم فتاده سایهای خوبرویان را شده سرمایهای عاشقان افتادهٔ آن سایهاند مانده در سودا از آن سرمایهاند تا ز لیلی سر حسنش سر نزد عشق او آتش به مجنون در نزد تا لب شیرین نکردی چون شکر آن دو عاشق را نشد خونین، جگر تا نشد عذرا ز تو سیمینعذار دیدهٔ وامق نشد...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - در سبب نظم کتاب
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:22
ضعف پیری قوت طبعم شکست راه فکرت بر ضمیر من ببست در دلم فهم سخندانی نماند بر لبم حرف سخنرانی نماند به که سر در جیب خاموشی کشم پا به دامان فراموشی کشم نسبتی دارد به حال من قوی این دو بیت از مثنوی مولوی: «کیف یاتی النظم لی و القافیه؟ بعد ما ضعفت اصول العافیه» «قافیه اندیشم و، دلدار من گویدم: مندیش جز دیدار من!» کیست...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:21
چون رسیدم شب بدین جا زین خطاب در میان فکر تم بربود خواب خویش را دیدم به راهی بس دراز پاک و روشن چون ضمیر اهل راز ناگه آواز سپاهی پرخروش از قفا آمد در آن راهم به گوش بانگ چاووشان دلم از جا ببرد هوشم از سر، قوتم از پا ببرد چاره میجستم پی دفع گزند آمد اندر چشمم ایوانی بلند چون شتابان سوی او بردم پناه تا شوم ایمن ز آسیب...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴ - آغاز داستان سلامان و ابسال
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:21
شهریاری بود در یونان زمین چون سکندر صاحب تاج و نگین بود در عهدش یکی حکمتشناس کاخ حکمت را قوی کرده اساس اهل حکمت یک به یک شاگرد او حلقه بسته جمله گرداگرد او شاه چون دانست قدرش را شریف ساختاش در خلوت صحبت، حریف جز به تدبیرش نرفتی نیمگام جز به تلقینش نجستی هیچ کام در جهانگیری ز بس تدبیر کرد قاف تا قافاش همه تسخیر کرد...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵ - ظاهر شدن آرزوی فرزند بر شاه
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:20
چون به تدبیر حکیم نامدار یافت گیتی بر شه یونان قرار یک نگینوار از همه روی زمین خارجش نگذاشت از زیر نگین شه شبی در حال خویش اندیشه کرد شیوهٔ نعمتشناسی پیشه کرد خلعت اقبال بر خود چست یافت هر چه از اسباب دولت جست، یافت غیر فرزندی که از عز و شرف از پس رفتن، بود او را خلف در ضمیر شه چون این اندیشه خاست گفت با دانای...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند پس از نکوهش شهوت و زن
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:20
کرد چون دانا حکیم نیکخواه شهوت و زن را نکوهش پیش شاه ساخت تدبیری به دانش کاندر آن ماند حیران فکرت دانشوران نطفه را بیشهوت از صلبش گشاد د رمحلی جز رحم آرام داد بعد نه مه گشت پیدا ز آن محل کودکی بیعیب و طفلی بی خلل غنچهای از گلبن شاهی دمید نفحهای از ملک آگاهی وزید تاج شد از گوهر او سربلند تخت گشت از بخت او فیروزمند...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۷ - صفت چوگان باختن سلامان
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:19
صبحدم چون شاه این نیلی تتق بارگی راندی به میدان افق شه سلامان، مست و نیم خواب پای کردی سوی میدان در رکاب با گروهی از نژاد خسروان خردسال و تازهروی و نوجوان هر یکی در خیل خوبان سروری آفت ملکی بلای کشوری صولجان بر کف، به میدان تاختی گوی زرین در میان انداختی یک به یک چوگانزنان جویای حال گرد یک مه حلقه کرده صد هلال گرچه...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۸ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:19
از کمانداران خاص اندر زمان خواستی ناکرده زه چاچی کمان بی مدد آن را به زه آراستی بانگ زه از گوشهها برخاستی دست مالیدی بر آن چالاک و چست تا بن گوشاش کشیدی از نخست گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن رهسپر گشتی به هنجار نشان ورگشادی تیر پرتابی ز شست بودیاش خط افق جای نشست گرنه مانع سختی گردون شدی از خط دور افق بیرون شدی
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۹ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:18
بود در جود و سخا دریا کفی ملکش از بحر عطا دریا کفی پر شدی از فیض آن ابر کرم عرصهٔ گیتی ز دینار و درم بزم جودش را چو میآراستم نسبتش با معن و حاتم خواستم لیک اندر جنب او بی قال و قیل معن باشد مبخل و حاتم بخیل بسکه دستش داشتی با بسط، خوی تافتی انگشت او از قبض، روی قبض کف گر خواستی، انگشت او خم نکردی پشت خود در مشت او
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۰ - ظاهر شدن عشق ابسال بر سلامان
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:17
چون سلامان را شد اسباب جمال از بلاغت جمع، در حد کمال، سرو نازش نازکی از سر گرفت باغ لطفش رونق دیگر گرفت نارسیده میوهای بود از نخست چون رسیدن شد بر آن میوه درست، خاطر ابسال چیدن خواستاش وز پی چیدن، چشیدن خواستاش لیک بود آن میوه بر شاخ بلند بود کوتاه آرزو را ز آن، کمند شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز کم نه ز اسباب...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۱ - تاثیر حیلتهای ابسال در سلامان
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:17
چون سلامان با همه حلم و وقار کرد در وی عشوهٔ ابسال کار، در دل از مژگان او، خارش خلید وز کمند زلف او، مارش گزید ز ابروانش طاقت او گشت طاق وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق نرگس جادوی او خوابش ببرد حلقهٔ گیسوی او تابش ببرد اشک او از عارضش گلرنگ شد عیشش از یاد دهانش تنگ شد دید بر رخسار او خال سیاه گشت از آن خال سیه حالش تباه...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۲ - تمتع یافتن سلامان و ابسال از صحبت یکدیگر
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:17
چون سلامان مایل ابسال شد طالع ابسال فر خفال شد یافت آن مهر قدیم او نوی شد بدو پیوند امیدش قوی فرصتی میجست در بیگاه و گاه یابد اندر خلوت آن ماه، راه تا شبی سویش به خلوت راه یافت نقد جان بر دست، پیش او شتافت همچو سایه زیر پای او فتاد وز تواضع رو به پای او نهاد شه سلامان نیز با صد عز و ناز کرد دست مرحمت سویش دراز چون...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۳ - آگاه شدن شاه و حکیم از کار سلامان و ابسال
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:13
چون سلامان شد حریف ابسال را صرف وصلش کرد ماه و سال را، باز ماند از خدمت شاه و حکیم هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم چون ز حال او خبر جستند باز محرمان کردندشان دانای راز بهر پرسش پیش خویشاش خواندند با وی از هر جا حکایت راندند شد یقین کن قصه از وی راست بود داستانی بیکم و بیکاست بود هر یک اندر کار وی رایی زدند در خلاصش...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۴ - نصیحت کردن شاه و حکیم سلامان را و جواب گفتن وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:12
«دیدهٔ اقبال من روشن به توست عرصهٔ آمال من گلشن به توست سالها چون غنچه دل خون کردهام تا گلی چون تو، به دست آوردهام همچو گل از دست من دامن مکش! خنجر خار جفا بر من مکش! در هوای توست تاجم فرقسای وز برای توست تختم زیر پای رو به معشوقان نابخرد منه! افسر دولت ز فرق خود منه! دست دل در شاهد رعنا مزن! تخت شوکت را به پشت پا...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۵ - تنگ شدن کار بر سلامان از ملامت بسیار و گریختن با ابسال
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:11
هر کجا از عشق جانی در هم است محنت اندر محنت و غم در غم است خاصه عشقی کهش ملامت یار شد گفت و گوی ناصحان بسیار شد از ملامت سخت گردد کار عشق وز ملامت شد فزون تیمار عشق بیملامت عشق ، جانپروردن است چون ملامت یار شد خون خوردن است چون سلامان آن ملامتها شنید جان شیرینش ز غم بر لب رسید مهر ابسال از درون او نکند لیک شوری در...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۶ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیرهای خرم رسیدن
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:11
چون سلامان هفتهای محمل براند پندگویان را بر او دستی نماند از ملامت ایمن و فارغ ز پند بار خود بر ساحل بحری فکند دید بحری همچو گردون بیکران چشمهای بحریان چون اختران قاف تا قاف امتداد دور او تا به پشت گاوماهی غور او کوه پیکر موجها در اضطراب گشته کوهستان از آنها روی آب چون سلامان بحر را نظاره کرد بهر اسباب گذشتن چاره...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۷ - آگاه شدن شاه از گریختن سلامان و دیدن او در آیینهٔ گیتینمای
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:10
شه چو شد آگاه بعد از چند گاه ز آن فراق جانگداز از عمرکاه، ناله بر گردون رسانیدن گرفت وز دو دیده خون چکانیدن گرفت گفت کز هر جا خبر جستند باز کس نبود آگاه ز آن پوشیدهراز داشت شاه آیینهای گیتی نمای پرده ز اسرار همه گیتی گشای چون دل عارف نبود از وی نهان هیچ حالی از بد و نیک جهان گفت کن آیینه را دارید پیش ! تا در آن بینم...
-
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۸ - رسیدن سلامان پیش پدر و اظهار شعف کردن وی
چهارشنبه 25 تیر 1393 17:10
چون پدر روی سلامان را بدید وز فراق عمر کاه او رهید، بوسههای رحمتش بر فرق داد دست مهر از لطف بر دوشش نهاد کای وجودت خوان احسان را نمک! چشم انسان را جمالت مردمک! روضهٔ جان را نهال نوبری آسمان را آفتاب دیگری باغ دولت را گل نوخاسته برج شاهی را مه ناکاسته عرصهٔ آفاق لشکرگاه توست سرکشان را روی در درگاه توست پای تا سر لایق...