-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۹ - آغاز حسدبردن برادران بر یوسف
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:25
دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که یوسف چون به خوبی سر برافروخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردماش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آنسان لطفها پیش که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش درختی بود در صحن سرایاش به سبزی و خوشی بهجتفزایاش ستاده در مقام استقامت فکنده بر زمین ظل...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۰ - خواب دیدن یوسف که آفتاب و ماه و یازده ستاره او را سجده میبرند
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:25
شبی یوسف به پیش چشم یعقوب که پیش او چو چشمش بود محبوب به خواب خوش نهاده سر به بالین به خنده نوش نوشین کرد شیرین ز شیرین خنده آن لعل شکرخند به دل یعقوب را شوری در افکند چو یوسف نرگس سیراب بگشاد چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد، بدو گفت:«ای شکر شرمندهٔ تو! چه موجب داشت شکر خندهٔ تو؟» بگفتا: «خواب دیدم مهر و مه را ز رخشنده...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۱ - درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:24
حسدورزان یوسف بامدادان به فکر دینه خرمطبع و شادان زبان پر مهر و سینه کینهاندیش چو گرگان نهان در صورت میش به دیدار پدر احرام بستند به زانوی ادب پیشش نشستند در زرق و تملق باز کردند ز هر جایی سخن آغاز کردند که: «از خانه ملالت خاست ما را هوای رفتن صحراست ما را اگر باشد اجازت، قصد داریم که فردا روز در صحرا گذاریم برادر،...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۲ - به صحرا بردن برادران یوسف را و به جاه افگندنش
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:22
چو پا بر دامن صحرا نهادند بر او دست جفاکاری گشادند ز دوش مرحمت، بارش فکندند میان خاره و خارش فکندند بدینسان بود حالش تا سه فرسنگ از او صلح و از آن سنگیندلان جنگ ازو نرمی وز ایشان سخترویی ازو گرمی وز ایشان سردگویی ز ناگه بر لب چاهی رسیدند ز رفتن، بر لب چاه آرمیدند چهی چون گور ظالم تنگ و تیره ز تاریکیش چشم عقل خیره...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۳ - بیرون آوردن کاروانیان یوسف را از چاه و بردن به مصر
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:22
سه روز آن ماه در چه بود تا شب چو ماه نخشب اندر چاه نخشب چو چارم روز ازین فیروزهخرگاه برآمد یوسف شب رفته در چاه ز مدین کاروانی رختبسته به عزم مصر با بخت خجسته ز راه افتاده دور، آنجا فتادند پی آسودگی محمل گشادند به گرد چاه منزلگاه کردند به قصد آب، رو در چاه کردند نخست آمد سعادتمند مردی به سوی آب حیوان رهنوردی به...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۴ - دیدن زلیخا، یوسف را
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:18
زلیخا بود ازین صورت، تهیدل کز او تا یوسف آمد یک دو منزل به صحرا شد برون تا ز آن بهانه ز دل بیرون دهد اندوه خانه گرفت اسباب عیش و خرمی پیش ولی هر لحظه شد اندوه او بیش چو در صحرا به خرمن سیلاش افتاد دگرباره به خانه میلاش افتاد اگر چه روی در منزلگهاش بود، گذر بر ساحت قصر شهاش بود چو دید آن انجمن گفت: «این چه غوغاست؟...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۵ - خریدن زلیخا یوسف را به اضعاف، در حراج
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:17
چو یوسف شد به خوبی گرمبازار شدندش مصریان یکسر خریدار به هر چیزی که هر کس دسترس داشت در آن بازار بیع او هوس داشت شنیدم کز غمش زالی برآشفت تنیده ریسمانی چند، میگفت: «همی بس گرچه بس کاسد قماشم که در سلک خریدارانش باشم!» منادی بانگ میزد از چپ و راست: «که میخواهد غلامی بیکم و کاست؟» یکی شد ز آن میانه، اول کار به یک...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۶ - خدمتگاری نمودن زلیخا، یوسف را
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:17
چو دولتگیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتکاری یوسف میان بست مذهب تاجها، زرین کمرها مرصع هر یک از رخشان گهرها چو روز سال، هر یک سیصد و شصت مهیا کرد و فارغ بال بنشست به هر روزی که صبح نو دمیدی به دوشش خلعتی از نو کشیدی رخ آن آفتاب دلفریبان نشد طالع دو روز از یک گریبان چو تاج زر به...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۷ - شرح دادن یوسف قصهٔ محنت راه و زحمت چاه را برای زلیخا
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:16
سخنپرداز این شیرینفسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان غم فرجام رفته نه در خانه به کاری بند گشتی نه در بیرون به کس خرسند گشتی مژه پر آب و دل پرخون همی رفت درون میآمد و بیرون همی رفت بدو گفت آن بلنداقبال دایه که: «ای مه پایهٔ خورشید...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۸ - تمنا کردن یوسف شبانی را
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:15
به حکم آنکه امتپروری را شبان لایق بود پیغمبری را ز یوسف با هزاران کامرانی همی زد سر تمنای شبانی زلیخا آن تمنا را چو دریافت به تحصیل تمنایش عنان تافت نخستین خواست ز استادان آن فن که کردند از برایش یک فلاخن رسن همچون خور از زر تافتندش چو گیسوی معنبر بافتندش زلیخا نیز میپخت آرزویی که: گنجانم در او خود را چو مویی چو...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۹ - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را و استغنا نمودن یوسف از وی
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:15
زلیخا بود یوسف را ندیده به خوابی و خیالی آرمیده بجز دیدارش از هر جست و جویی نمیدانست خود را آرزویی چو دید از دیدن او بهرهمندی ز دیدن خواست طبع او بلندی به آن آورد روی جست و جو را که آرد در کنار آن آرزو را بلی نظارگی کید سوی باغ ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ، نخست از روی گل دیدن شود مست ز گل دیدن به گل چیدن برد دست...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۰ - فرستادن زلیخا، یوسف را به باغ
پنجشنبه 26 تیر 1393 20:14
چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت زلیخا داشت باغی و چه باغی! کز آن بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل، سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده نشسته گل ز غنچه در عماری به فرقش نارون در چترداری قد رعنا کشیده نخل خرما گرفته باغ را زو کار، بالا بسان دایگان پستان انجیر پی طفلان باغ از شیره پر شیر بر آن هر...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۱ - عرضه کردن کنیزان جمال خویش را بر یوسف و یکتاپرست کردن یوسف ایشان را
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:35
شبانگه کز سواد شعر گلریز فلک شد نوعروس عشوهانگیز ز پروین گوش را عقد گهر بست گرفت آن صیقلی آیینه در دست کنیزان جلوهگر در جلوهٔ ناز همه دستاننمای و عشوهپرداز همه در پیش یوسف کشیدند فسون دلبری بر وی دمیدند یکی شد از لب شیرین شکر ریز که کام خود کن از من شکر آمیز یکی از غمزه سویش کرد اشارت که ای ز اوصاف تو قاصر عبارت،...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۲ - تضرع کردن زلیخا پیش دایه و راهنمایی او زلیخا را به ساختن عمارت
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:34
چو با آن کشتهٔ سودای یوسف ز حد بگذشت استغنای یوسف شبی در کنج خلوت دایه را خواند به صد مهرش به پیش خویش بنشاند بدو گفت: «ای توانبخش تن من! چراغ افروز جان روشن من! گر از جان دم زنم پروردهٔ توست ور از تن، شیر رحمت خوردهٔ توست چه باشد کز طریق مهربانی به منزلگاه مقصودم رسانی؟ چه پیوندی نباشد جان و دل را، چه خیزد از ملاقات...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۳ - وصف آرایش کردن زلیخا
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:34
ولی اول جمال خود بیاراست وز آن میل دل یوسف به خود خواست به زیورها نبودش احتیاجی ولی افزود از آن خود را رواجی ز غازه رنگ گل را تازگی داد لطافت را نکو آوازگی داد ز وسمه ابروان را کار پرداخت هلال عید را قوس قزح ساخت نغوله بست موی عنبرین را گره در یکدگر زد مشک چین را ز پشت آویخت مشکین گیسوان را ز عنبر داد پشتی ارغوان را...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۴ - خانه هفتم
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:33
سخن پرداز این کاشانهٔ راز چنین بیرون دهد از پرده آواز که چون نوبت به هفتم خانه افتاد زلیخا را ز جان برخاست فریاد که: «ای یوسف! به چشم من قدم نه! ز رحمت پا درین روشن حرم نه! در آن خرم حرم کردش نشیمن به زنجیر زرش زد قفل آهن حریمی یافت، از اغیار خالی ز چشم حاسدان دورش حوالی درش ز آمد شد بیگانه بسته امید آشنایان ز آن...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۵ - رسیدن عزیز مصر در همان دم و سال از یوسف و زلیخا
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:33
چنین زد خامه نقش این فسانه که چون یوسف برون آمد ز خانه، برون خانه پیش آمد عزیزش گروهی از خواص خانه، نیزش چو در حالش عزیز آشفتگی دید در آن آشفتگی حالش بپرسید جوابی دادش از حسن ادب باز تهی از تهمت افشای آن راز عزیزش دست بگرفت از سر مهر درون بردش به سوی آن پریچهر چو با هم دیدشان، با خویشتن گفت که: «یوسف با عزیز احوال من...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۶ - گواهی دادن طفل شیرخواره به بیگناهی یوسف
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:32
چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنتگاه زندان کرد آهنگ، به تنگ آمد دل یوسف از آن درد نهان روی دعا در آسمان کرد که ای دانا به اسرار نهانی! تو را باشد مسلم رازدانی دروغ از راست پیش توست ممتاز که داند جز تو کردن کشف این راز؟ ز نور صدق چون دادی فروغام، منه تهمت به گفتار دروغام! گواهی بگذران بر دعوی من! که صدق من شود...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۷ - زبان به طعنهٔ زلیخا گشادن زنان مصر و به تیغ غیرت عشق دست ایشان بریدن
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:32
نسازد عشق را کنج سلامت خوشا رسوایی و کوی ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد وز این غوغا بلند، آوازه گردد ملامتهای عشق از هر کرانه بود کاهلتنان را تازیانه چو باشد مرکب رهرو گران خیز شود ز آن تازیانه سیر او تیز زلیخا را چو بشکفت آن گل راز جهانی شد به طعناش بلبل آواز زنان مصر از آن آگاه گشتند ملامت را حوالتگاه گشتند به...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۸ - به زندان رفتن یوسف
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:31
چو از دستان آن ببریدهدستان همه از خود پرستی بتپرستان دل یوسف نگشت از عصمت خویش بسی از پیشتر شد عصمتش بیش، همه خفاش آن خورشید گشتند ز نور قرب وی نومید گشتند زلیخا را غبارانگیز کردند به زندان کردن او تیز کردند زلیخا با عزیز آمیخت یک شب ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب که: «گشتم زین پسر بدنام در مصر شدم رسوای خاص و عام در...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۹ - احسان یوسف به زندانیان و تعبیر خواب ایشان و شاه مصر را کردن
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:30
ز مادر هر که دولتمند زاید فروغ دولتش ظلمت زداید به خارستان رود، گلزار گردد گل از وی نافهٔ تاتار گردد به زندان گر درآید، خرم و شاد کند زندانیان را از غم آزاد چو زندان بر گرفتاران زندان شد از دیدار یوسف باغ خندان همه از مقدم او شاد گشتند ز بند درد و رنج آزاد گشتند اگر زندانیای بیمار گشتی اسیر محنت تیمار گشتی، کمر بستی...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۰ - بیرون آمدن یوسف از زندان و وفات عزیز مصر و تنهایی زلیخا
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:30
درین دیر کهن رسمیست دیرین که بیتلخی نباشد عیش، شیرین شب یوسف چو بگذشت از درازی طلوع صبح کردش کارسازی پی تعظیم و اکرام وی از شاه خطاب آمد به نزدیکان درگاه کز ایوان شه خورشیداورنگ به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ دو رویه تا به زندان ایستادند تجملهای خود را عرضه دادند چو یوسف شد سوی خسرو روانه به خلعتهای خاص خسروانه فراز...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۱ - ابتلای زلیخا به محنت فراق بعد از وفات عزیز مصر
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:29
دلی کز دلبری ناشاد باشد ز هر شادی و غم آزاد باشد غمی دیگر نگیرد دامن او نگردد شادیای پیرامن او زلیخا بود مرغی محنت آهنگ جهان چون خانهٔ مرغان بر او تنگ غم یوسف ز جان او نمیرفت حدیثش از زبان او نمیرفت درین وقتی که رفت از سر عزیزش نماند اسباب دولت هیچ چیزش، خیال روی یوسف یار او بود انیس خاطر افگار او بود به یادش روی...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۲ - التفات نکردن یوسف به زلیخا در کفر و التفات به وی پس از توحید
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:29
زلیخا کرد بعد از رهنشینی هوای دولت دیدار بینی شبی سر پیش آن بت بر زمین سود که عمری در پرستش کاریاش بود بگفت: «ای قبلهٔ جانم جمالت! سر من در عبادت پایمالت! تو را عمریست کز جان میپرستم برون شد گوهر بینش ز دستم به چشم خود ببین رسواییام را! به چشمم بازدهٔ بیناییام را! ز یوسف چند باشم مانده مهجور؟ بده چشمی که رویش...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۳ - عقد نکاح بستن یوسف با زلیخا
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:28
چو فرمان یافت یوسف از خداوند که بندد با زلیخا عقد پیوند اساس انداخت جشن خسروانه نهاد اسباب جشن اندر میانه شه مصر و سران ملک را خواند به تخت عز و صدر جاه بنشاند به قانون خلیل و دین یعقوب بر آیین جمیل و صورت خوب زلیخا را به عقد خود درآورد به عقد خویش یکتا گوهر آورد ز رحمت جای بر تخت زرش کرد کنار خویش بالین سرش کرد چو...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۴ - وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:28
زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت به وصل دایمش آرام دل یافت به دل خرم، به خاطر شاد میزیست ز غمهای جهان آزاد میزیست تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سالاش پیاپی داد آن نخل برومند بر فرزند، بل فرزند فرزند شبی بنهاده یوسف سر به مهراب ره بیداریاش، زد رهزن خواب پدر را دید با مادر نشسته به رخ چون خور نقاب نور...
-
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۵ - در خاتمهٔ کتاب
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:27
بحمدالله که بر رغم زمانه به پایان آمد این دلکش فسانه ورقها از پریشانی رهیدند به دامن پای جمعیت کشیدند چو گل هر دم رواجی تازهشان باد! ز پیوند بقا شیرازهشان باد! کتابی بین به کلک صدق مرقوم به نام عاشق و معشوق مرسوم ز نامش طوطی آسایام شکرخا چو بردم نام یوسف با زلیخا بود هر داستان زو بوستانی به هر بستان ز گلرویان...
-
هفت اورنگ - سبحةالابرار
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:18
بخش ۱ - مناجات بخش ۲ - سبب نظم جوهر آبدار سبحةالابرار بخش ۳ - در شرح سخن بخش ۴ - حکایت شیخ مصلحالدین سعدی شیرازی، رحمةالله، که چون این بیت بگفت که: «برگ درختان سبز، در نظر هوشیار» «هر ورقی دفتریست معرفت کردگار» یکی از اکابر در خواب دید که جمعی از ملائکه طبقهای نور از بهر نثار وی میبردند: بخش ۵ - در استدلال بر وجود...
-
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱ - مناجات
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:13
ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی چاشنیبخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران بر فرازندهٔ فیروزهرواق شمسهٔ زرکش زنگاریتاق تاج به سر نه زرینتاجان عقده بند کمر محتاجان جرم بخشندهٔ بخشاینده در بر بر همه بگشاینده ابر سیرابی تفتیدهلبان خوان خرسندی روزیطلبان گنج جانسنج به ویرانهٔ جسم حارس گنج به صد گونه...
-
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۲ - سبب نظم جوهر آبدار سبحةالابرار
پنجشنبه 26 تیر 1393 19:12
شب که زد تیرگی مهرهٔ گل قیرگون خیمه ز مخروطی ظل چون مشبک قفس مشکین رنگ گشت بر مرغ دلم عالم تنگ بر خود این تنگقفس چاک زدم خیمه بر طارم افلاک زدم عالمی یافتم، از عالم، پیش هر چه اندیشه رسد، ز آن هم بیش عقل، معزول ز گردآوریاش وهم، عاجز ز مساحت گریاش نور بر نور، چراغ حرمش فیض بر فیض، سحاب کرمش سنگ بطحاش گهروار همه ابر...